ورود / عضویت

اى باغ آرزوهاى من! مرا ببخش که آداب نجوا نمى‌دانم

ظهور قائم آل محمد (عج) | انتظار | حجاب و عفاف

من یمنی هستم | I am Yemeni | أنا یمانی
0
یک تناقض ، درست مثل دختری آرام !

بسم الله الرحمن الرحیم

از روی کنسول ؛ جعبه را برداشتم

در اتاق را بستم ، خودم آرام پشت در نشستم ، با آنکه در قفل بود اما ترس آنکه فاش شود راز این دلتنگی مرا به پشت در کشاند …

نشستم همانجا و آرام آرام از میان جوی راه افتاده از میان چشم هایم ، در جعبه را باز می کنم .

آرزو ی هر دختری است داشتن این چنین جعبه ای که به مانند جعبه ی آرزو می مانست اما برای من ، جعبه ی مرگ بود …

رنگ به رنگ ،

سفید ، سبز ، آبی ، مات ، براق ، اکلیلی ، حرارتی ، بی رنگ ، مخملی ، …

مقابل چشم هایم خودنمایی می کنند مادامی که شاید ده بار هم در این سن چندین ساله به سراغشان نرفته ام …

تنها ؛ خواهرم با ذوق و اشتیاق وصف ناپذیری بی بهانه برایم لاک می خرید به امید آنکه شاید خلوت دلتنگی های سیاهم ، بشود به رنگ ناخن های آبی رنگ ِ آسمان ..

اینکه می گویند زندگی در دستان زن هاست ، بیراه نمی گویند !

دست هایی که ناخن هایش مرتب و یک دست بلند شده و هر روز رنگی جدید به خود می گیرد ، نفس هایش عجیب تفاوت می کند با دست هایی با ناخن های از ته کشیده شده و بی رنگ …

گاه با لکه های سفیدی که آنان که نمی دانند می گویند کمبود کلسیم است ! نه … کمبود مهر را ندیده ای که در میان این سفیدی ها تجلی کرده است ؟!

و چه عجیب مو هایی که به این دست ها نوازش می شوند ..

غوغای دلتنگی …

 

عجیب است که تعداد کمتری از آنچه انتظار داشتم خشک شده بودند …

دست هایم می لرزند …

اشک هایم می چکند …

سرد ِ سردم ..

به راستی لاک های رنگارنگ تا این حد وحشتناک هستند ؟!

اشک ها تند تر می آیند ، گویی می خواهند ببیند آخر این داستان غمگین ترسناک ، چه می شود !

چه شود وقتی که غمی ترسناک غالب شود بر ترسی غمناک …

رنگ ها را یکی یکی بر می دارم …

نگاهی با دقت و ظرافت …

اشک وار …

 

با وسواس شبرنگشان را انتخاب می کنم تا شاید رنگی شود این واژه هایی که بر سرشان دست می کشم ! پنج واژه ی مرگ … زندگی !

ناخن اول را که می زنم ، دوام نمی آورم …

پاکش می کنم …

سبز می زنم ، مات ِ مات … باز هم به ناخن سوم نرسیده ، تمام شد …

زرد هم همینطور ،

سفید حتی …

رنگ ِ خود ناخن هایم برداشتم

صورتی ِ مرده … !

برس را روی اولین ناخنم کشیدم ..

دستم می لرزد ؛

هیچ گاه ، هیچ گاه تمیز نمی توانم لاک بزنم ….

چون دل که بلرزد ، دست نیز عقب می کشد ..

ناخن چهارم را که برس کشیدم ؛

های های گریه بلند شد …

برس را تا بند دوم انگشتم کشیدم

بی اختیار بود …

گریه می کردم و بی اختیار ، با غم خاصی تا بالا برس را می کشیدم

گویی دختر دو ساله ای که نمی داند لاک چیست دارد با آن بازی می کند …

برای مهمان ها عادی بود این حالت های عجیب ِ مرده ای که راه می رفت !

اما برای من ؛ گرمای یک آغوش ، عجیب غیر عادی …

که عادت کرده ایم در تنهایی خودمان جان دهیم …

دیگر فکر دیگران برایم مهم نیست

که آنان فکر نمی کنند !

تنها بدون فکر ، حکم صادر می کنند …

در حالی که قضاوت لایقشان نیست …

و حالا که این دست ها روی سر این واژه ها می کوبند ،‌ میبینم که چه محکم و با حرص ناخن هایم را پاک کردم و لاک کشیدم …

ظرافتی خشن …

لطافتی غمناک …

عشقی سرشار از نفرت …

ناخن هایی زبر و خشک در دست هایی دخترانه !

زندگی جز تناقضی ترسناک نیست …

همین !

 

پ.ن : به درخواست نویسنده مطلب ⇓
+ در اینکه نوشتم تا آرام گیرم شکی نیست … بردن نام نویسنده ( گل نرگس ) بهای زیادی نیست در قبال عمر و احساس و اشکی که صرف این واژه ها شده ! استفاده فقط با ذکر نام گل نرگس …
+ عکس از گل نرگس برندارید لطفا !

  • دیدیگاه ها
  • بیشتر بخوانید
  • برچسب ها

دیدگاهی برای "یک تناقض ، درست مثل دختری آرام !" درج نشده است.

بیشتر بخوانید

nextroid liveicon2.1.0