ورود / عضویت

اى باغ آرزوهاى من! مرا ببخش که آداب نجوا نمى‌دانم

ظهور قائم آل محمد (عج) | انتظار | حجاب و عفاف

من یمنی هستم | I am Yemeni | أنا یمانی
0
داستانک | تنهای تنهای تنها

داستان از زیان دختریست که می خواهد در دنیای ارتباطات، ارتباطاتش را کنترل کند اما از نظر دیگران او کهنه فکر می کند و انسان عجیبی ست!
بخوانید!

 

-سلام ، خوبی؟ ببین خلاصه میگم، یک گروهی توی تلگرام ادت میکنم فقط بیا با من صحبت کن .. باشه؟
-سلام. چه گروهیه؟ چی بگم؟
-بیا بابا! خلاف نیست… ما رو باش با کی میریم سیزده به در!!
-باشه اد کن.

 

وارد گروه که شدم ، چهار نفر بودیم. سه تا دختر و یک پسر.
منم با مهیا شروع به صحبت کردم. اون پسر هم خیلی گرم با من شروع به صحبت کرد! چند بار تکرار کرد جوابشو ندادم.
یهو مهیا اومد تو پی وی، چرا جواب امید رو نمیدی؟
-خوشم نمیاد!
-مرگ، چرا؟
-نامحرمه خب! برا چی باید جوابشو بدم؟
-بمیری!
-باشه!
کمی که گذشت، فضا خیلی سنگین شده بود … نمی تونستم تحمل کنم و از گروه لفت دادم.

 

دوباره مهیا اومد تو پی وی و بهم گفت:
-بمیری با اون افکارت!
جوابشو ندادم… کار درستی کرده بودم و نیازی به توضیح نداشت.
خیلی ناراحت بودم ، احساس می کردم قلبم سنگین شده…صورتم سرخ شده بود.
سرمو گذاشتم روی میز که صدای داداشمو شنیدم..
آبجی! بوی پیراهن یوسف که چندبار تموم شد و دوباره شروع شد! بیا گوشیتو بردار دیگه! کل دفاع مقدس رو مرور کردیم که !
سریع گوشیمو برداشتم…

 

-سلام عزیزم، خوبی؟ فریالم… ببین میلاد گفته یک گروه بزنم توی تلگرام، تو رو هم اد کردم.
– سلام دوستم. میلاد؟
– شوتی ها!! هم کلاسیمون همون پسر شیرازیه دیگه!
– آها ، آقای بهروزی…خب گروه چی هست؟
– هیچی فقط هماهنگی برای درسامون هست. ادت کردم. بای!
– باشه، خدانگهدار.

 

شب خسته از دانشگاه برگشتم. طبق معمول رفتم تلگرام … مکالمات گروه کلاسمونو خوندم …
-میلاد: بچه ها پایه اید بریم بیرون؟ دور دور ؟
-فریال: میلاد تو بگو کجا بریم؟
– لیلا: سینما خوبه؟ چون هوا سرده!
– میلاد: نه بابا… بریم پارکی … بیرون شهری…
-میلاد: بقیه بچه ها آنلاین هستن ولی چرا نظر نمیذارن؟
.
.
.
همون موقع هلیا بهم پیغام داد : امروز میای دانشگاه؟ هوا خوبه یکم قدم بزنیم..
گفتم: نه هلیا جان، یکم سردرد دارم. هلیا علت رو پرسید و دلیلش رو گفتم.
بعد خندید و گفت: دیوانه! برو این اردوها رو… توی این اردوها برکت زیاده…
-وای هلیا تو دیگه نگو .. تو فرمانده بسیج بودی!!
من که طاقتم تموم شده بود بحثو عوض کردم .. هلیا گفت: باشه! منم نفهمیدم بحثو عوض کردی! استاد تغییر فضایی!!

 

به پهنای صورت اشک می ریختم …. از فضایی که قرار گرفته بودم می ترسیدم… از ایمانی که به زور جمعش کرده بودم و می ترسیدم که همین یک ذره هم از دست بره! احساس تنهایی عمیقی داشتم.
سریع به سارا پیام دادم ..
-سلام سارا… هستی؟ خیلی دلم گرفته… اگه هستی جواب بده .. تو که آنلاینی.
– سلام.. هستم ولی الان دارم با عجقم چت میکنم..وقت ندارم.
– عجقت کیه دیگه؟ ادا درنیار .. دلم خیلی گرفته سارا… اشکم بند نمیاد.
– امیر دیگه! مگه نمیدونی؟ تازه با هم آشنا شدیم، همکارمه.

 

واقعا سردرد گرفته بودم…باورم نمیشد که داشتم برای خودم توجیه میکردم
چرا اینقدر سخت میگیری؟ اونا با هم دوستن… تو که دوست نیستی! حالا میری می گردی باهاشون.. یکم روحیه ت عوض میشه!
آخه این چه دینیه تو داری دختر؟! چرا اینقدر خشک و بسته فکر میکنی؟ الان عصر ارتباطاته!!
داشتم دیوانه می شدم .. دیگه نمیتونستم تحمل کنم.. توی مخاطبهامو نگاه کردم معصومه رو دیدم که آنلاین بود. خواستم یکم باهاش حرف بزنم سبک شم…توی راهیان نور با معصومه آشنا شدم. میدونستم اون درکم میکنه..
بهش پیغام دادم ولی اون هم جوابمو نداد..منتظر شدم…

 

بهم گفت: سلام عزیزم فعلا دارم با آقامون می حرفم…

-ای کلک! شیرینا رو تنها تنها میخوری دیگه! باشه باشه زمین گرده میدونی که؟!

– نه بابا! فعلا با هم دوستیم تا خدا چی بخواد…

 

باورم نمیشد ! برام قابل درک نبود ! من در ظاهر خیلی دوست و رفیق داشتم اما فکرم، اعتقاداتم یک دنیا فرق داشت.. انگار من یک کره ی دیگه زندگی میکنم…خدایا خوب چیه؟ بد چیه؟ حق و باطل کدومه؟

 

توی دلم جنگ به پا شده بود.. یک طرف اعتقاداتم که برای به دست آوردنشون و نگه داشتنشون از اول نوجوونی تلاش کردم…از یک طرف هم احساس تنهایی عمیق می کردم، دوست داشتم بغضمو تخلیه کنم ولی دیگه کسی توی مخاطبهام نبود.

 

سرمو روی میز گذاشتم به تنهاییم فکر می کردم و اشک می ریختم. دلم می خواست برم حرم… تنها کسی که توی دنیا حرفمو میفهمه خود مولاست.. عکس هایی که از حرم گرفتم رو یکی یکی نگاه می کردم و اشک می ریختم…

 

در همین حین به ذهنم رسید قرآن رو باز کنم:

نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ – ق1

رَبَّنَا لاَ تَجْعَلْنَا مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ

الَّذِینَ صَبَرُواْ وَعَلَی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ

آیات قرآن به قلبم نور وارد می کردند…

باز هم امام رضا علیه السلام به دادم رسید…

قلبم آرامش پیدا کرد…

دیگه خبری از تشویش چند دقیقه پیش نبود.

………….

امتحان رو که دادیم ، بارون میومد.

هوا کمی سرد بود .. اما بارون چیزی نیست که بشه به راحتی ازش گذشت.

کیفمو برداشتم و از در پشتی دانشکده رفتم بیرون و قدم میزدم.

سرمو برگردوندم آقای بهروزی رو دیدم که چتر گرفته و با فریال به سمت تریا میرن..

من هم چادرو مرتب کردم .. دستمو رو به آسمون گرفتم و دعا می کردم و به سمت مزار شهدای گمنام رفتم.

پایان

  • دیدیگاه ها
  • بیشتر بخوانید
  • برچسب ها

دیدگاهی برای "داستانک | تنهای تنهای تنها" درج نشده است.

بیشتر بخوانید

nextroid liveicon2.1.0